نوشته شده توسط حجت | لينک ثابت
|پنجشنبه 27 مهر1391|
گاهی
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
به ســــــــــــــــــــــــــــــــــوی تــــــــــو . . .
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو، سپیده دم آیم مگر تورا جویم بگو کجایی؟ نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پرواره تو می پویم بگو کجایی؟ کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم به غیر نامت کی نامدگر ببرم اگر تو را جویم حدیث دل گویم بکو کجایی؟ به دست تو دادم دل پریشانمدگر چه خواهی؟ فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟ یک دم از خیالمن نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من تا هستم من اسیر کوی توام درآرزوی توام اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟ به دست تو دادم دلپریشانم دگر چه خواهی؟ فتادم از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
نوشته شده توسط حجت | لينک ثابت
|چهارشنبه 15 شهریور1391|
تنها گذاشتن ....
چه رسم جالبی است!!!
محبتت را می گذارند پای احتیاجت...
صداقتت را می گذارند پای سادگیت...
سکوتت را می گذارند پای نفهمیت...
نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت ...
وفاداریت را می گذارند پای بی کسیت...
و انقدر تکرار می کنند که خودت هم باورت می شود
که تنهایی و بی کسی و محتاج و ...
نوشته شده توسط حجت | لينک ثابت
|سه شنبه 14 شهریور1391|
عاشقانه هایمان را با او تکرار نکن اگر عاشقت باشد عاشقانه ای برایت میسازد که من جا انداخته ام!! فلسفــــه خَـــــم شـــد منطــــق ، جــنـــون گــرفـتــــــ فِقــــه ، کــافــر شـد وقــتـــی کــــه خدایـــم شــدند ، چــشمــانَــتــــــــ دلـــم تکـــــــبـیر گــفتــــــ... نمـــاز خــوانــدم بـه قـبـــله ی نگــاهَـتــــــ دیگــر نـمی نــویسـمت ... هــرکـس بــه چشــم هــایــم نگــــــاه کنــد تـــو را خــواهــد خــوانـد... چِشمانـَتــ رآ درویش کُن بهـ رویِ عـُریانی ِ احساســَم من در طبق ِ اخلاص گذاشتهـ بودمــَش برایــَتــــ خوش به حالش خوش به حال اونی که... سالها بعد وقتی در آغوشت آرام گرفته است زیر گوشش زمزمه میکنی... قبلتر از اوها... همه سوء تفاهم بودند... خــواب هـایـم بــوی تن تــو را مـے دهــد /. نـڪـنـد آن دورتــر هـا نـیـمـہ شـب در آغــوشـم مـے گـیــــرے؟!! مردِ من از آن مردهایــی نیست كه بپسند ی از آن مردهایــی نیست كه برایت ستاره بچیند . . . فقط از آن دسته معدود مردهایــی ست كه ؛ وقتــی نمــی بینــی اش انگار چیز بزرگـی كم داری . . . چیزی قد دوست داشتن هایت كه با كسـی تكرار نمــی شود !!!
نوشته شده توسط حجت | لينک ثابت
|دوشنبه 13 شهریور1391|
تنهایی
از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس
این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست
میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم
حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
.
.
.
کاش میشد هیچکس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی باتو میمانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دستهای تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود …